تبلیغات X

متنهای زیبا
متنهای زیبا
زیبا یا زیبایی...
 
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 4 ارديبهشت 1392 توسط Mahdi Jon | | برچسب ها : ,

خدايا مرا در كوره راههاي پر سنگلاخ نفس تنها مگذار.
به فرشته ها بگو ماه را در كف بگيرند و تاريكي هاي روح مرا به روشنايي مبدل كنند.
به ستاره ها بگو ذره اي از آسمان را برايم معنا كنند.
خدايا دل سرد سيرم را همنشين خورشيدهاي نامكشوف كن چشمهايم را به سفري بي زوال ببر به دستهايم عدالت را بياموز و به پاهايم صبر بده تا بي كفشي را تاب بياورند.
خدايا ! ياد زيبايت را از خاطرم مگير، عشق عالم گيرت را از اين بنده حقيرت دريغ نکن...
خدايا ! شرمم مي آيد که مرا مي خواني و من رو بر مي گردانم...
خدايا ! شرمم مي آيد که پاکي را از ياد برده ام...
خدايا ! شرمم مي آيد که عشق تو فراموشم شده...
خدايا ! يادت را از خاطرم دور مکن...
مي دانم که مستي ام و هشياريم از اراده توست، مي دانم که خواب و بيداريم از اراده توست...
مي دانم که اينجايي، مي دانم که دوستم داري...
مي دانم که نزديک تري به من، از خودم...
خدايا پرده از رويم بردار تا عشقت وجودم را شعله ور کند...
دلم طاقت دوري از تو را ندارد،
خدايا مي دانم که مرا نگاه مي کني! توانم بده تا نگاهت کنم. 

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 4 ارديبهشت 1392 توسط Mahdi Jon | | برچسب ها : ,

خدا را دیده ای آیا؟

به هنگامی که می فهمی دگر تنهای تنهایی!

رفیقی، همدمی، یاری کنارت نیست و می ترسی که راز بی کسی را با کسی گویی

یکی بی آنکه حتی لب تو بگشایی، به آغوشی تو را گرم محبت می کند با عشق...

گمانم دیده ای او را

که من هم آرزو دارم ببینم باز هم او را

که او خود می گشاید دیده های روشن دل را... 

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 2 ارديبهشت 1392 توسط Mahdi Jon | | برچسب ها : ,

قصه از آنجا شروع شد که خيلي عصباني بود

گفت اگه دوستم داري ثابت کن.گفتم چه جوري؟

تيغ رو برداشت وگفت رگتو بزن

گفتم:مرگ و زندگي دست خداست.

گفت:پس دوستم نداري!!

تيغوبرداشتم ورگموزدم وقتي داشتم تو آغوش گرمش جون ميدادم

 آروم زيرلب گفت:اگه دوستم داشتي تنهام نميذاشتي! 

نوشته شده در تاريخ شنبه 17 فروردين 1392 توسط Mahdi Jon | | برچسب ها : ,

امشب نمي‌آيد به ذهن شعري به جز دلدادگي
آري نداد استاد ما را درسي به جز ديوانگي
شيداي وصل تو شدم آواره و عزلت‌نشين
تنها همين شد كار من در كوي تو آوارگي
اين آه سينه سوز من از تو شكايت مي‌كند
اي بي‌خبر از حال من با من مكن بيگانگي
باز اين دل مخمور ما گشته چو شمعي بي‌فروغ
گرد نگاه ماه تو من مي‌كنم پروانگي
گلواژه‌هاي شعر من با تو به آخر مي‌رسد
بي‌تو تمام عشق‌ها هر دم بود بي‌راهگي 

نوشته شده در تاريخ جمعه 16 فروردين 1392 توسط Mahdi Jon | | برچسب ها : ,

به نام نقاش هستي

زندگي بافتن يک قالي است

نه به آن نقش و نگاري که دلت ميخواهد

نقشه در دست خداست

تو فقط مي بافي

نقشه را خوب ببين

نکند آخر کار...

قالي زندگي ات را نخرند!!! 

 

 

 

 

درباره وبلاگ

خدایا دستم به اسمانت نمیرسد تو که دستت به زمین میرسد بلندم کن از...
آخرين مطالب
آرشيو
پيوند ها
آمار وبلاگ

آنلاين : 1
امروز : 14
ديروز : 23
هفته : 67
ماه : 690
سال : 3979
کل : 15447
مطالب : 91
نظرات : 8
رتبه گوگل :



make a new weblog